هفت‌خوان ِ گودرزی

اکتبر 1, 2015

خیس و یخ‌زده، توی تاریکی و زیر بارون تند و شرشر آبی که از ناودون‌های قدیمی پایین می‌ریخت، از کوچه‌ای که هم‌زمان با تندتر شدن شیب‌اش، تنگ‌تر می‌شد بالا می‌رفتیم که در جواب سوال فربد بی‌هوا گفتم «فاضلی» و ثانیه‌ای نگذشت که ایستادم و گفتم که فربد جان! برگردیم!

درست گفته‌اند که «آزموده را، آزمودن خطاست!»
و درست‌تر فرموده‌اند که «هیچ ارزانی، بی‌علت نیست و هیچ گرانی، بی‌حکمت نیست!»

گفته‌های دیگری در مورد قدرشناسی و «شکر خدا» و قس علی هذا هم هست که خب هست!

Advertisements

محبوبه

سپتامبر 27, 2015

دو تا چایی لیوانی ریختم و تازه به صرافت افتادم که شیرینی یا شکلاتی ندارم برای پذیرایی از کاکتوس! خوستم به قند اکتفا کنم که یهو چیزی توی ذهن‌ام جرقه زد. شکلات‌های استرالیایی که برای نیکو نگه داشته بودم! رفتم سر فریزر. از اسفند پارسال توی طبقه دوم فریزر مونده بودن تا صاحب‌شون بیاد و به یاد گلی ِ نادان ِ بهشت با هم بخوریم و بخندیم!

هه!

ریختم‌شون توی سبد حصیری یادگاری زی و سبد رو گذاشتم روی میز فلفل قرمزو. باید تا صبح تمام‌شون کنم چون کاکتوس بی‌ادب بیشتر از یَک‌تا نخورد و بیشتر از دو تا نبرد!

ایش!

خارخاروی سالی یک بار گل‌دهنده!

مبهوت

سپتامبر 26, 2015

گفتم: یادته که هی در فرندفید خدا بیامرز فید می دادم که شهامت فکر کردن داشته باش؟! حالا داره جونم رو می گیره!
گفت: آره! شهامت نشخوار کردن داشته باش! ولی زیاد توش نمون!

حالا نشسته ام به نشخوار کردن! و هی قلب ام مچاله می شه از فهمیدن بلاهایی که با نوشتن! سر خود بیچاره م آورده ام.
تو بزرگ می شوی، روزی، شبی، ماهی، سالی! حتی اگر مرده باشی.

چتر

سپتامبر 20, 2015

گفت: یعنی بعد از همه اون داستان‌ها تلفن‌ات رو جواب می‌ده؟!

گفتم: بله. گاهی هم بهم زنگ می‌زنه.

گفت: بهت زنگ می‌زنه؟! … اگر اینقدر دوست‌ات نداشتم می‌گفتم که خاک بر سر بی‌لیاقت‌ات!

نه

سپتامبر 15, 2015

از انگشتهای پاهام شروع می شد و تا ستون مهره ها ادامه پیدا می کرد. وسط اسپاسم شدید و طولانی هی فکر می کردم که نکنه که …

گیج

سپتامبر 15, 2015

هان؟!

درخت زیبای من

سپتامبر 14, 2015

خویشاوندی تنها حاصل وابستگی های خونی نیست، رشته پیوندهای قلب و ادراک نیز وجود دارند.

منتسکیو

استر و مردخای

سپتامبر 12, 2015

گفت: حالا هر بار این سبزی رو بخوریم یاد شما می کنیم. دستتون درد نکنه مادر!

فکر کردم: حالا اگر مادر بزرگ من بود!

گفت: منیر جان! قربانت برم! گفتم که! روسری ت اوناها! رو مبله! بجنب خانم! ما فک و فامیل عروسیم ها!

فکر کردم: حالا اگر بابا بود!

پل یادگار

سپتامبر 8, 2015

نوشته بود: چه شد که قاصدک از پرواز بازماند؟!

پل طبقاتی

سپتامبر 7, 2015

جعبه شیرینی دست نخورده رو دادم به کاکتوس. کاکتوس جعبه رو از شیشه ماشین دراز کرد طرف جمع کودکان و بزرگان کار! دختر جوانی زودتر از بقیه جعبه رو قاپید و فرار کرد. نگاهی توی جعبه انداخت و گفت وای خدا! و رفت دورتر. یکی از پسرها توی ماشین داد زد که خانوم! هیچی ش به ماها نمی رسه! قلبم تیر کشید! دیدم که دختره داره در جعبه رو چسب می زنه! داد زدم که ای خداااا! من اینجا هم باید گیر یه خودخواه بیفتم؟!؟! کاکتوس ترمز دستی رو کشید و بی توجه به صدای بوق ماشینهای لاین سرعت پیاده شد و تا جعبه خالی نشد برنگشت.